۲۵-۴-۱۳۸۸, ۱۱:۳۹ صبح
رخصت بده ای تکیه گه مادر صدایت برزنم
زعطشان لب خشکیده ام صد بوسه بر پایت زنم
تا عرش عالم پر کشم تا شوکتت را بنگرم
مدهوش نور افشانیت شمس و قمر را سرزنم
از یاس و سوسن بهتری از هر گلی خوشبو تری
گلهای عالم یک به یک بر کوی و بر راهت زنم
از مشک اشک چشم خود گر تشنه گشتی ماه من
با کوزه ای از خشت جان بر کوی و بر راهت زنم
در هر نگاهت گم شوم چون دانه ای در بن شوم
گر بدرویی گندم شوم چون نان ز آتش سرزنم
رخصت بده ای تکیه گه تا راه یابم سوی تو
تا حلقه کوبم بر درت مادر صدایت برزنم