۱۸-۱۱-۱۳۸۸, ۰۵:۰۱ عصر
فریاد که سوز دل بیان نتوان کرد
با کس سخن از داغ نهان نتوان کرد
اینها که من از جفای هجران دیدم
یک شمه به صد سال بیان نتوان کرد
وحشی بافقی
جهان بیوفا زندان ما بی
گل غم قسمت دامان ما بی
غم یعقوب و محنتهای ایوب
همه گویا نصیب جان ما بی
بابا طاهر
تا شمع تو افروخت پروانه شدم
با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم
در روی تو بیقرار شد مردم چشم
یعنی که پری دیدم و دیوانه شدم
مولوی
دل تنگم ز سنگ غم شكسته
به تيغ نا مرادي گشته خسته
ببين از دوريت اي نا زنينم
غبار حسرتم بر دل نشسته
محمود شاهرخي